به دریا خواهم زد

به دریا خواهم زد

فریاد خواهم زد

در مسیر جاده ها و در پی آب دریاها

فریاد خواهم زد به آب دریاها

به دریا خواهم زد

دوردست ها امواج خروشانش را حس میکنم

نزدیکتر آرامش حس بودنش را ترجمه میکنم

ساحلش از دوردست ها لبخند می زند

به دریا خواهم زد

روح و جسم خود را به دریا خواهم زد

کف پاهایم تاول زده است

بی گمان او مرا صدا می زند

به دریا خواهم زد

نزدیکتر گشته ام،صدایش گوش نواز است

دستانم را گشوده ام ، چشمانم بسته

به سمت آبی بیکران خواهم زد

به دریا خواهم زد

آه حس آرامش آب

حس دریایی شدن

خود را رها کرده ام در بین امواج متلاطم

چشمانم نیز بسمت بیکران آسمان

به دریا خواهم زد

بیهوده کاریست دنیا

بیهوده کاریست دنیا

سرای بی همدمی و بی یاری ست دنیا

تا کجا نازید به این دنیا

به کجا گریزانید در این دنیا

دار فانی را مث آب خوردن است دنیا

فاصله ایی نیست این گام تا آن گام دنیا

در خیالم همه مث آدمهای آن دنیا

آرزو خواهیم کرد این دنیا

تا شب نشده فرار از دنیا

بی مهابا زندان دنیا

فارغ از هر بی مبالاتی ای دنیا

نازیم به جهانی بهتر در آن دنیا

غافل از اعمال این دنیا

 

دلم

روزها در پی هم می آیند و ما بی خبر از هر روز

دلخوشی خواهد این روزهای در پی

دلم کم کم ندارد حال خوشی

دلم قرار ماندن خواهد

دلم بیقرار ماندن نخاهد

بی تابم از هر بهانه ی بیخود

مانده ام در این ترانه سرخود

آه ماندنم را گاهی دگران نخاهند

آه شاید دگران بیهوده ماندن را نخاهند

دلم خوش نیست بیزارم از این ترانه

جان خواهد باز این تن بی بهانه

آه من دیگر گوش نواز نیست

جان من دیگر در پی بهانه نیست

من آب خواهم تا که دهم جان

جان ک دیگر بیهوده و رایگان نیست

 

 

آشفته ذهن

می نویسم تا بلکه آرام گیرد این پرشان ذهن من

می نگارم بر این لوح خاطرات بجای مانده تا که گیرد آرام این دل من

روزها پر از استرس

شبها نیز در استرس روزها

افکار آدمی همش استرس

خواب خواهد این پریشانی های من

جای دنجی خواهد این پریشان احوالی من

خطوط موازی در گذرند برای رسیدن به آرامش من

آرام آرام می نویسم تا بلکه نشکند روح مداد من

سیاهی نوشته هام،برگه سفیدم را مشوش کرده

آه این همه برای آرامش دل من

بنویس تا آرام گیری ای دل من

آدمها خواهند خواند نوشتار دل من

گاهی سفرها باید کرد تا گیرد آرام دلی

گاه مهر و عاطفه ها باید تا گیرد ارام دلی

گاه باید و باید خموش ماند از حرفای دلی

گاه باید تقدیم کرد یکدانه گلی

گاهی تا ابد آرام گیرد گلی!

 

 

بلندای آسمان

بر بلندای کوه ایستاده ام

بال میگشایم

گویی پرنده شده ام

چشمانم را می بندم

حس درونم را جمع کرده ام

آتش خواهم زد احساس درونم را

دستانم را همچو بال پرندگان می گشایم

حس پرواز دارم

آه می خواهم رها شوم

خود را به سمت جلو رها میکنم

احساس رها شدن در باد و هوای آزاد

سرعت باد را احساس میکنم

رویای من به سمت بالا و بالا رفتن است

اما به سرعت به زمین نزدیک می شوم

آه دیگر رویای بالا رفتنم رو به تاریکیست

ناگهان سقوطی سهمگین در زندگی

نه دیگر...

احساسی

نه رویایی

نه بلندای آسمانی

نه خلق یک صحنه زیبایی

نه حس آرامش در باد

نه بالی

نه حالی

فقط هیس این مرد می خواهد تا ابد خاموش بماند.

شبیه معادلات مجهولی

شبیه معادلات چند مجهولی شده ایم این روزها

شبیه آدمهای دو دل و شکاک گشته ایم این روزها

حال و روزمان دریایی نیست بهر هر کاری

دم دمی شده ایم مث دیگر مردمان همچون کوفیان

یاریگر دیگران نیستم در هر کاری وتنها رنجور تر شده ایم

شبیه معادلات چند مجهولی گشته ایم

روز و شب در پی نانی برای سیری شکم گشته ایم

کارها رو در پی هم انجام نمی دهیم و بی صبر گشته ایم

راه و هدفمان دورتر گشته به گمانم جاده را گم گشته ایم

راه خاکی بلد شده ایم

هاشا و منکر راه حق گشته ایم

دنیا را ملاک قضاوت قرار داده ایم

وجدان را ملاک حرفمان قرار داده ایم

دچار سردرگمی در معادلات چند مجهولی گشته ایم.

 

با کاروان

گر خواهی بی واسطه شوی پیدا

در نهان باشی تا نباشی پیدا

جانا دل به کجا چنین رود

حال جان به کجا خواهد رود

من و ما و شما همه اندر خم کوچه اییم

پیدا و پنهان آخر کوچه باز بدین جاده اییم

می روم با کاروان حله

می روید همگی با حوصله

زنگ کاروان از دور شنیدنیست

گرد و غبارش از فرسخ ها دیدنیست

صدای اشترانش همی به گوش آید

های های مردمانش بی ندا به گوش آید

دیر بازیست که کاروان از این معبر عبور کند

چرتکه ایی بنداز که این کاروان عبور کند

از بازار شام هم گذرش شلوغ تر است

جاده ابریشم گشته این رهگذر من است

مردمان این عبور را حس کرده اند

ناخودآگاه این زنگ درا را حس کرده اند

می روم با این کاروان حله

می مانم با آرزوهایشان با حوصله

قافله عمر

آه ای قافله عمر میشود لحظه ایی صبر پیشه کنی؟

میشود مرا از این اسب رم کرده خلاص کنی؟

آه ای آسمان

ای فلک

ای گردون

مرا رها کن

نه

خسته تر از آنم که رهایم کنی !

مرا با خود ببر

غبار تاریکی دلها سختر شده

شهرها همه آلوده تر شده

گاهی فاصله ها نوای بعد مسافت میدهند

این مسافت خود آزار میدهد

عمر دیگر بی قافله نیست

سرعت باد را دیگر چاره نیست

بقول شاعر:توسن سرکش نگردد رام کس

جان من میرود در هوای هیچ کس!

 

من و دیار

می نویسم در این دیار بر کتیبه یار

سرمای دیگران نباید مستولی گردد بر این دیار

باد سرد و سوزناک

ابرهای تیره و تار

دلها سرد و بیمار

به ستوه آمده ام از این دیار

ترس بودن های رد شده

زوزه های سرد و وحشت زده

انگار آسمان هم وحشت زده

میداند قصه تلخ این مردمان را

بی هیچ دلش پر شده

گریه بر این خاک مرحمش شده

من زین پریشانی حرفها دارم

من از سکوت سرد این آدمها حرفها دارم

من و سکوت و این دیار