با کاروان
گر خواهی بی واسطه شوی پیدا
در نهان باشی تا نباشی پیدا
جانا دل به کجا چنین رود
حال جان به کجا خواهد رود
من و ما و شما همه اندر خم کوچه اییم
پیدا و پنهان آخر کوچه باز بدین جاده اییم
می روم با کاروان حله
می روید همگی با حوصله
زنگ کاروان از دور شنیدنیست
گرد و غبارش از فرسخ ها دیدنیست
صدای اشترانش همی به گوش آید
های های مردمانش بی ندا به گوش آید
دیر بازیست که کاروان از این معبر عبور کند
چرتکه ایی بنداز که این کاروان عبور کند
از بازار شام هم گذرش شلوغ تر است
جاده ابریشم گشته این رهگذر من است
مردمان این عبور را حس کرده اند
ناخودآگاه این زنگ درا را حس کرده اند
می روم با این کاروان حله
می مانم با آرزوهایشان با حوصله
+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم بهمن ۱۳۹۴ ساعت ۸:۱۶ ق.ظ توسط سعید
|