پاییزانه های دلم خزان گشته است

شعر و ترانه هایم بوی غم میدهند
سروده هایم تماشایی از باغ خدا میدهد
حزینم از این جهان
طرد و مطرود شده است این ترانه هایم
باغ مهر و نیک و شادی و خرمی خواهد این دلم
گویی پاییزان گشته است این گیتی
گویی بام خانه ام ژرف و عمیق در برف گشته است
پاییزانه های دلم خزان گشته است
دلم سنگینی میکند
چشمهایم اشک گشته است
بغض هوای گلویم را سخت تر کرده است
جایی خواهم دنج
دور از هیاهوی آدمیان و شهرنشینی
سبک خواهم شد در هوای پاییزانه هایم
پاییزانه های دلم خزان گشته است
دلم هوای دیگر خواهد
آه م از بامی دیگر خواهد،زیرا برف اینجا یخ گشته است.

شعر من

شعر من گر چه در لفافه گوید سخن

لیک نگوید با کسی در این وادی به جنگ 

شعر من سروده  ی دل بی طاقت است

تقدیم بی انکه با هنر است

گرچه مخاطب ندارد بطور خاص

لیکن جان میخاهدش بطور اخص

شعر من احساس من

شعر من آمیخته در جان من

حرف ها دارد این سروده ها

گاها بیا با این ترانه ها

سخن از طعنه زدن بیخود است

شعر و سخن از برای بی هنر بیخود است

روح و جانم دیگر حس نوشتن ندارد

شعرهایم دیگر رنگ و بویی ندارد

یاد آن روزهای قشنگ

یاد آن روزهای مهر و مدرسه بخیر زیبا بخیر
من اون وقتا هر زمان صدای آژیر قرمز جنگ میومد یاد و خاطرات مدرسه میفتم

ابتدایی و تعطیلی مدرسه و صدای هواپیما و جنگ و...
اما بهتر از همه بوی خوش کتابا و زنگای تفریح خوردن خوراکی هایی  رنگارنگ ک مدرسه میداد یه حس و حال دیگه ای میداد
صدای زنگ های انقلاب و سروده های اون زمان
صبح های زود پا شدنا و احیانا مامان جورابای من کجاست
عصرگاهی و پایان کلاس بوی نان و تنور داغ

صف های صبحگاهی و سرهای کچل جوری راه راهی مثل چمن

فریاد های بلند ناظم و فرار بچه ها برای صف

دیر کردن صبحگاهان و ماندن پشت درهای بسته

درس نخاندن و خودکار لای انگشت و در پی کمربند اینا همه پیشکش یه ضربه شیلنگ

خاطراتی قشتگ

یادی از آن روزهای قشنگ

یادم آرد آن روز شیرین گردش یک روز دیرین

یا

انار یاقوت دسته به دسته

یا مثل چوپان دروغگو

همه رفتندو بقول معروف کسی دور و برم نیست

تمام ان بچه ها کو...

یاد آن روزهای قشنگ

 

نگاه سرد

نگاه سرد شقایق ها پرپر میکند

ز رخسار دیدن یار دیگر خبر نمیکند

نگاه سرد دل را دلزده میکند

بر تار و پود هستی رخنه میکند

زلف پرشانش بر دیدگان سردی کند

اخم هایش از دور ویرانه میکند

من تمنای دیدار او کنم

او حال پریشان خود را سر کند

نگاه سرد چهره را بیمار کند

جان تازه تو را از خوبی به در کند

نگاه سرد شقایق ها را حتی پرپر کند

پاییز

پاییز حال و هوایی دیگر شدن

پاییز فصل ارباب رنگها

پاییز ریزش برگ های خسته

فصل دنیای حال و هوای دوباره

حس بودن را 

حس زیبایی خبقت را

رنگین کمان برگ درختان با رنگدانه ی زردش

پاییز طبیعت را

فصل خوش آب و هوای رنگ را

حس قشنگ عاشقانه های مردم

پاییز خزان،دلهای لرزان

فصل درختانی با برگهای زیبا

ریختن از شاخسار ها

فصل پاییز خدا

هوای پاییزی

پنجره را باز کن می دمد هوای زیبایی

محو تماشای اینهمه زیبایی

فصل زرد و رنگ خزان آمده

فصل برگهای ریخته بر زمین آمده

دلها نیز رنگی دگر شد

حال و هوایمان ابری شد

بر زمین رنگ زرد و دلهای ریخته

ابری شده هوای مه آلود دلها