« مواظب خودت باش ! »

گاهی ، وقت خداحافظی از کسی... البته شنيدم وديدم و ايكاش پيش بياد واسه منم...

خواسته یا ناخواسته میگیم : « مواظب خودت باش ! »

مواظب خودت باش یعنی فکرم پیش توئه !

مواظب خودت باش یعنی برام مُهمی !

مواظب خودت باش یعنی نگرانتم !


مواظب خودت باش یعنی دوستت دارم !

مواظب خودت باش یعنی به خدا می سپارمت !

مواظب خودت باش یعنی از الان دلم واست تنگ شده!

مواظب خودت باش یعنی... واقعاً مواظب خودت باش..


زرتشت


جشن «سپندارمذگان» یا «اسفندگان»، روز گرامیداشت زنان در ایران باستان بوده و این روز به نام «مرد گیران» یا «مژدگیران» یا «مزدگیران» (=هدیه گرفتن از مردان) نیز در ادبیات فارسی بکار رفته است.

سپندارمذ یکی از امشاسپندان جاودانی مونث است. او مظهر پاکی، فروتنی، محبت، عشق، خلوص، فروتنی و پارسایی اهورامزدا است و در عالم مادی نگهبانی زمین و زنان نیک با اوست.
در مزدیسنا زندگانی عبارت است از طی مدارج سعادت و کمال در این جهان واز پرتو آن به ساحت قدس پروردگار پیوستن در جهان دیگر. (هفت مرحله روحانی- پیروی و کمک خواستن از امشاسپندان)
سپنتا آرمیتی (سپندارمذ) پاکی، فروتنی و محبت نام یکی دیگراز (چهارمین) امشاسپندان می‌باشد. سپندارمذ را در پهلوی سپندارمت، در اوستا سپنتا آرمیتیT و در فارسی سپندارمذ، سپندارمد، اسپندارمد، اسپندارمذ، سفندارمذ گویند.
پنجمین روز ماه و آخرین ماه سال موسوم به سپنتا آرمیتی (سپندارمذ) است. روز سپنتا آرمیتی (سپندارمذ) در اسفند ماه روز زن – مادر است. در این روز جشن می‌گرفتند و زنان از شوهرانشان هدیه دریافت می‌کردند، ازاین رو به جشن مژدگیران معروف بوده است. بید مشک گل مخصوص سپنتا آرمیتی است.

نيش و عشق


روزی مردی، عقربی را دید که درون آب دست و پا میزند،
او تصمیم گرفت عقرب را نجات دهد،
اما عقرب انگشت اورا نیش زد.
مرد باز هم سعی کرد تا عقرب را از آب بیرون بیاورد،
اما عقرب بار دیگر او را نیش زد.
رهگذری او را دید و پرسید:
برای چه عقربی را که نیش میزند نجات میدهی؟
مرد پاسخ داد: این طبیعت عقرب است که نیش بزند ولی طبیعت من این است که عشق بورزم.

تقدیم به کسانی که نیش عقربها از دوستان خود خوردند و حرف نزدند
و دوباره عشق ورزیدن...

مسافرت خرس و...


یك روز یك مرد با یك خرس دوست شد. قرار شد آن دو با هم به مسافرت بروند. مرد همان روز اول یك مگس كش خرید و به خرس داد و به او گفت: یادت باشد كه اگر من خوابیدم و مگس روی صورتم نشست تو به جای اینكه با یك سنگ بزرگ توی سر من بزنی و مرا بكشی، بهتر است با این مگس كش این كار را بكنی. آن خرس قبول كرد و دوستی آنها تا سالها ادامه پیدا كرد.
نتیجه گیری اول: با خرس هم اگر حرف بزنیم آدم میشود.
نتیجه گیری دوم: وقتی با یك خرس به مسافرت میروید مگسكش به همراه داشته باشید.
نتیجه گیری سوم: هر كسی به اندازه زوری كه دارد و عقلی كه ندارد به آدم لطف میكند.
نتیجه گیری چهارم: استفاده از تكنولوژی باعث كاهش خشونت میشود.

عبرت

روزی بود و روزگاری. در دیاری پادشاهی زندگی می کرد . روزی از راهی می گذشت و هیزم شکنی را دید. پادشاه به هیزم شکن گفت داری چه کار می کنی؟ گفت : در حال شکستن هیزم هستم برای به دست آوردن مخارج زندگیم. هیزم شکن به پادشاه گفت: شما در حال انجام چه کاری هستی؟ پادشاه گفت :در حال پادشاهی.

هیزم شکن مودبانه در پاسخ گفت: تا کی می خواهی به پادشاهی ادامه بدهی؟ آخر روزی به پایان خواهد رسید. بهتر است کاری را یاد بگیری و همیشه متکی به مردم نباشی.

پادشاه از هیزم شکن جدا شد و به راه خود ادامه داد و به حرف های هیزم شکن خوب فکر کرد و از روز بعد شروع کرد به یاد گرفتن حرفه های مختلف.

دريا دل


انگار چیزی شبیه یک گلوله ی دردآور در گلویم حس میشود

چیزی شبیه مخفیگاه رنج

چیزی شبیه یک غده کژخیم.........سرطان غمناک و کشنده ی درد

چیزی شبیه عقده که وا نمیشود

چیزی شبیه یک زخم که بهبود نمیابد

سوزناک است و نفس گیر

چیزی شبیه..

بغض

که اصرار دارد غرور چشم هایم را بشکند

و آبروی اشکم را بریزد

و دلم را رسوای زمانه کند

تپش های تند....نگاه سرگردان....و سوز گلو......

کاش کسی بود

و دلی داشت به وسعت گذشت

شاید لااقل کمی آرام میگرفتم

و به احترام دل همچو دریایش

بغض زبان بسته را قربانی میکردم.....

توبه من خندیدی ونمی دانستی

توبه من خندیدی ونمی دانستی   
من به چه دلهره ازباغچه ی همسایه
سیب رادزدیدم
باغبان ازپی من تند دوید
سیب رادست تو دید
غضب آلود به من کرد نگاه
سیب دندان زده ازدست توافتاد به خاک
وتورفتی وهنوز
سالهاست که درگوش من آرام آرام
خش خش گام توتکرار کنان
می دهدآزارم
ومن اندیشه کنان
غرق این پندارم
«که چراباغچه ی کوچک ما سیب نداشت؟!!....»

حمید مصدق

دلم خیلی گرفته این روزا...

دلم خیلی گرفته این روزا...
 
این روزا درد عاشقا فقط غم ندیدنه
مشکل بی ستاره ها یه  کم ستاره چیدنه
 
این روزا کار آدما تو انتظار گذاشتنه
ساده ترین بهونشون از هم خبر نداشتنه
 
این روزا سهم عاشقا حسرت و بی وفاییه
جرم تمومه عاشقا لذت آشناییه
 
این روزا عادت گلا برگو بهونه کردنه
 کار چشای آدما دلو دیوونه کردنه
 
این روزا دیگه آدما تو قلب هم جا ندارن
 مردم دیگه تو دلاشون یه قطره دریا ندارن
 
این روزا همه قصه ها قصه ی دل سوزوندنه
  خلاصه ی حرف همه پر زدن و نموندنه
 
این روزا دیگه آدما تو قلب هم جا ندارن
مردم دیگه تو دلاشون یه قطره دریا ندارن
 
این روزا همه قصه ها قصه ی دل سوزوندنه 
 خلاصه ی حرف همه پر زدن و نموندنه

بغض

گیرم که در باورتان به خاک نشسته ام و ساقه های جوانم از ضربه های تبرهاتان زخم دار است با ریشه چه می کنید
گیرم که بر سر این بام بنشسته در کمین پرنده ای پرواز را علامت ممنوع می زنید با جوجه های نشسته در آشیانه چه می کنید
گیرم که می زنید ، گیرم که می بُرید ،گیرم که می کُشید ،با رویش ناگزیر جوانه چه می کنید

تمام بغض قناری ها صداتو ترسونده اجاق کینه ی پاییزی گُلاتو سوزونده
تو اون ستاره ی خاموشی که خواب تو رو بُرده پیام سرخ شقایق ها تو قلب تو مرده
چشات مثل شب بارونی دلت پر از غم پنهونی مثل پرنده ی زندونی بخون به ناله ی دل
مثال تیغ گُل زردم یه شعر خسته ی پُر دردم ببین که قایق امیدم نشسته بی تو به گِل

غم غریب کدوم غروبی که عطر پاییز گرفته بوی تنت
نگات به سوی کدوم ستارَست که قلب پارَست به زیر پیرهنت
من وتو چله نشین این شب پُر اندوهیم من و تو سایه ی غمگین غروب رو کوهیم
من وتو سایه ی غمگین غروب رو کوهیم

عاقبت عشــــــق

عروسی مان خوب برگزار شد ....

حالا در خانه خودمان نشسته ایم و این اولین شب ارامش ماست ....


هنوز لباس عروس و کت شلوار دامادی بر تنمان است...

خسته ایم و این شیرین ترین خسته گی دنیاست....


که پس از سالها به هم رسیده ایم ...

با همان لباس عروسی بر میخیزد و 2 نخ سیگار میاورد...


و روی پاهایم مینشیند...

1کی بر لب من ودیگری

بر لب او ....

میدانم امشب چه خبر است و این هم ...


شیرین ترین سیگار دنیا خواهد شد ...

چشم در چشم دست در دست و چند پکـــــــــــــــــــــ عمیق...

و فضای خانه مه الود میشود ....


ناگاه لای انگشتانم داغ میشود 

و از این رویای شیرین بیرون میایم...


یادم میایید تو سالهاست که رفته ای بی معرفت...

و من هنوز با هر نخ سیگار غرق رویایی تو میشوم...

حصار...

داشت باورم میشد که تنهای تنها هستم...

به حصاری که دور و برم کشیده بودم نگاهی انداختم...بلندیش تنم را لرزاند...

مدتی بود هرچقدر که تلاش میکردم...آنطرف حصار را نمیدیدم...

حصارهایی که پوشیده از خار و خاشاک زندگیم بودند...

انقدر بلند شده بودند که دیگر دنیای بیرون را نمیدیدم...

هر چقدر هم که روی نک پاهایم می ایستادم،بی فایده بود...

با دستهایم شروع کردم به کندن پایه ی حصارها...اما خارها دستهایم را زخمی کردند...

انقدر کندم که تمام دستهایم زخمی شد...

 اشتیاقی که برای دیدن دنیای بیرون داشتم باعث میشد درد را فرموش کنم...

بالاخره حصارها شکستند...

خسته و زخمی بودم اما در روحم احساس آزادی میکردم...

همه چیز تازه بود...

تازه اما غریبه...

همه ی کسانی که زمانی جزئی از دنیای من بودند...

با قیافه متعجب به استقبالم آمده بودند...

کسی من را نمیشناخت...آنقدر عوض شده بودم که به آنها حق میدادم مرا نشناسند...

مدتی که گذشت مرا شناختند...با همان چهره ی قدیمی و آشنا به رویم لبخند زدند...

قبل از شکستن حصارها فکر میکردم جسدی فراموش شده ام،که کسی به استقبالش نمی آید...

اما....

حالا من مثل یک جسد خوب به اجتماع برگشته ام...

سخنانی از کوروش بزرگ :

سخنانی از کوروش بزرگ :

- دستانی که کمک می کنند پاکتر از دستهایی هستند که رو به آسمان دعا می کنند

- اگر میخواهید دشمنان خود را تنبیه کنید به دوستان خود محبت کنید

- اگر همان کاری را انجام دهید که همیشه انجام می دادید، همان نتیجه ای را می گیرید که همیشه می گرفتید

- افراد موفق کارهای متفاوت انجام نمی دهند، بلکه کارها را بگونه ای متفاوت انجام می دهند.

- پیش از آنکه پاسخی بدهی با یک نفر مشورت کن ولی پیش از آنکه تصمیم بگیری با چند نفر .

- کار بزرگ وجود ندارد، به شرطی که آن را به کارهای کوچکتر تقسیم کنیم .

- کارتان را آغاز کنید، توانایی انجامش بدنبال می آید .

- انسان همان می شود که اغلب به آن فکر می کند .

- همواره بیاد داشته باشید آخرین کلید باقیمانده، شاید بازگشاینده قفل در باشد

- تنها راهی که به شکست می انجامد، تلاش نکردن است .

- دشوارترین قدم، همان قدم اول است .

- عمر شما از زمانی شروع می شود که اختیار سرنوشت خویش را در دست می گیرید

- آفتاب به گیاهی حرارت می دهد که سر از خاک بیرون آورده باشد .

- وقتی زندگی چیز زیادی به شما نمی دهد، بخاطر این است که شما چیز زیادی از آن نخواسته اید .

لایک به افتخار کوروش بزرگ
کوتاه شود