انگار چیزی شبیه یک گلوله ی دردآور در گلویم حس میشود

چیزی شبیه مخفیگاه رنج

چیزی شبیه یک غده کژخیم.........سرطان غمناک و کشنده ی درد

چیزی شبیه عقده که وا نمیشود

چیزی شبیه یک زخم که بهبود نمیابد

سوزناک است و نفس گیر

چیزی شبیه..

بغض

که اصرار دارد غرور چشم هایم را بشکند

و آبروی اشکم را بریزد

و دلم را رسوای زمانه کند

تپش های تند....نگاه سرگردان....و سوز گلو......

کاش کسی بود

و دلی داشت به وسعت گذشت

شاید لااقل کمی آرام میگرفتم

و به احترام دل همچو دریایش

بغض زبان بسته را قربانی میکردم.....