دريا دل
انگار چیزی شبیه یک گلوله ی دردآور در گلویم حس میشود
چیزی شبیه مخفیگاه رنج
چیزی شبیه یک غده کژخیم.........سرطان غمناک و کشنده ی درد
چیزی شبیه عقده که وا نمیشود
چیزی شبیه یک زخم که بهبود نمیابد
سوزناک است و نفس گیر
چیزی شبیه..
بغض
که اصرار دارد غرور چشم هایم را بشکند
و آبروی اشکم را بریزد
و دلم را رسوای زمانه کند
تپش های تند....نگاه سرگردان....و سوز گلو......
کاش کسی بود
و دلی داشت به وسعت گذشت
شاید لااقل کمی آرام میگرفتم
و به احترام دل همچو دریایش
بغض زبان بسته را قربانی میکردم.....
+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم بهمن ۱۳۹۲ ساعت ۱۲:۴۱ ب.ظ توسط سعید
|