داشت باورم میشد که تنهای تنها هستم...

به حصاری که دور و برم کشیده بودم نگاهی انداختم...بلندیش تنم را لرزاند...

مدتی بود هرچقدر که تلاش میکردم...آنطرف حصار را نمیدیدم...

حصارهایی که پوشیده از خار و خاشاک زندگیم بودند...

انقدر بلند شده بودند که دیگر دنیای بیرون را نمیدیدم...

هر چقدر هم که روی نک پاهایم می ایستادم،بی فایده بود...

با دستهایم شروع کردم به کندن پایه ی حصارها...اما خارها دستهایم را زخمی کردند...

انقدر کندم که تمام دستهایم زخمی شد...

 اشتیاقی که برای دیدن دنیای بیرون داشتم باعث میشد درد را فرموش کنم...

بالاخره حصارها شکستند...

خسته و زخمی بودم اما در روحم احساس آزادی میکردم...

همه چیز تازه بود...

تازه اما غریبه...

همه ی کسانی که زمانی جزئی از دنیای من بودند...

با قیافه متعجب به استقبالم آمده بودند...

کسی من را نمیشناخت...آنقدر عوض شده بودم که به آنها حق میدادم مرا نشناسند...

مدتی که گذشت مرا شناختند...با همان چهره ی قدیمی و آشنا به رویم لبخند زدند...

قبل از شکستن حصارها فکر میکردم جسدی فراموش شده ام،که کسی به استقبالش نمی آید...

اما....

حالا من مثل یک جسد خوب به اجتماع برگشته ام...