آه ای باران

آه ای باران فرود ای بر این ذیار کهنه و خسته

آه ای باران ترنم دیگر را تازه کن

آه ای باران بی امان شستشو ده دل غبار آلود زمین را

آه ای باران رها شو از بند خاک

آه ای باران ابرها را چه شده است ..تیره گشته اند

آه ای باران جسم خاکی من غم آلوده است

آه ای باران دوردستها منتظر آمدنت نشستهه اند

آه ای باران دیدگانمان تر گشته است

آه ای باران بوی نم آمدن آمده است

آه ای باران قطراتت امروز گریان تر از گذشته دور است

آه ای باران غزل ها سروده ام در وصف آمدنت

آه ای باران مهر خاکی این دیار را تر کن

آه ای باران سیل ها جاری کن ،رودها خروشان،دریاها متلاطم

آه ای باران دست ها به سوی تو خیس باران

آه ای باران چترها ندارم ،منتظر آمدنت مانده ایم

آه ای باران فصلها را تو معنا میدهی

آه ای باران زیبائیها با تو معنا می گیرد

آه ای باران ..

آه ای باران...

آه ای باران...

ترس

میان خویشتن و خویش ،خویش را خواهم

میان این همه هیاهوی بازار باز خویش را خواهم

زندگی را زندگی کردن شده

در طول روز و شب جان کنده مانده

ما را چه شده ،آیا نشانی از آدم مانده؟

در بهت و عجبم در این تلاطئم زندگی

از این همه دویدن های شکم سیر زندگی

هر چیزی که بینی حقیقت نیست

راه را جز بدل از فرع نیست

آدما را مترسکی مانده است

روح و جان جایی دگر مانده است

وحشتم از خودم است

ترسم از این همه بیخالی هاست

از این همه رهگذرهای بی گذر

دنیا مجال فرصت های بیخودی گشته

خیال ها بیخود دچار واهی گشته

راز و رمز زندگی را شعر و ترانه نیست

بودن ما در این درگاه گاهی بارندگی نیست

توان بودنم را به باد سپردم

دیگر جانم دوستی را در این دیار همراه نیست

 

هوای سرد

هوای شعر سرد گشته .....تمام وجودم مثل یخ گشته

این تنها سردی اطراف من است....این خود نشان از سردی من است

آه در باد و بوران و برف کجاست ادمک های خیال

آه این از همه خیالات من بود نبست به سردی این حال

ترانه های زیباییهام همه سرد گشته

روح من از آدمیان بیظرف گشته

حال من نشانی از سوز باد زمستانه دارد

جان من کو نشانی از زندگان دارد

مهر سکوت بر لبان زده ام

لیک در این هوای سرد چیزی بر لب دارد

هوای شهر ندارد نشانی از پاکی

لیک در غباری از خاک مانده است

بدتر از آن هوای سرد آدم ها بر جا مانده است