میان خویشتن و خویش ،خویش را خواهم

میان این همه هیاهوی بازار باز خویش را خواهم

زندگی را زندگی کردن شده

در طول روز و شب جان کنده مانده

ما را چه شده ،آیا نشانی از آدم مانده؟

در بهت و عجبم در این تلاطئم زندگی

از این همه دویدن های شکم سیر زندگی

هر چیزی که بینی حقیقت نیست

راه را جز بدل از فرع نیست

آدما را مترسکی مانده است

روح و جان جایی دگر مانده است

وحشتم از خودم است

ترسم از این همه بیخالی هاست

از این همه رهگذرهای بی گذر

دنیا مجال فرصت های بیخودی گشته

خیال ها بیخود دچار واهی گشته

راز و رمز زندگی را شعر و ترانه نیست

بودن ما در این درگاه گاهی بارندگی نیست

توان بودنم را به باد سپردم

دیگر جانم دوستی را در این دیار همراه نیست