میدانی
میدانی جان به کجا ها سپرده ام
کلامم دیگر گویای نکته ها نیست
زبانم دیگر بیانگر عاشقانه ها نیست
میدانی رشک خواهد برد انکه نپذیرد
میدانی قصور خواهد کرد انکه عشق نخواهد
گویای زیبایی ها خواهد شد دل و قلمم
افسانه زیبایی ها خواهد شد قلمم
میدانی جان به کجا ها سپرده ام
کلامم دیگر گویای نکته ها نیست
زبانم دیگر بیانگر عاشقانه ها نیست
میدانی رشک خواهد برد انکه نپذیرد
میدانی قصور خواهد کرد انکه عشق نخواهد
گویای زیبایی ها خواهد شد دل و قلمم
افسانه زیبایی ها خواهد شد قلمم
گریز از هر دل سرد و بی احساس
گریز از این آهوان پر توان
گریز از هیاهوی سرمستان ظاهرپرست
گریز از این دیار سرد و یتیمان بی سرپرست
گریز از هر جنگ و دعوای چاله میدان
گریز از مردم خیال پرست
دیوانگی خواهد از اینهمه گریز
مجال خواهد خود را ساختن از اینهمه پرهیز
دلقک میدان شوی بهتر است تا که گریز
دکتر شدن خود پا خواهد و بگریز
مه رعتمه وه دیار اشنایان بیکس منمه وه خدا کسینه مه نارم
اومامه وه ایی صحرای دل
بی نصیب منمه د ایی بهار قشنیا وه خدا کسینه مه نارم
ناله یا د او آسمو ها پر میکشه
دل مه اسیر بی رحمیا بیعه وه خدا کسینه مه نارم
شادیامو همه وا ساز و آواز
خعور نارن که دسمو حالی منه وه خدا کسینه مه نارم
بیاییتو سر بوریم وه دیار یاران
سینه یامو همه دیر د غم منه وه خدا کسینه مه نارم
بیا تا دلم شاد وا
بیا تا غم و هجران د مه دیر وا
حونه وه حونه گشتمه سی ایی قشنیات
زندگی شیرین بیعه وا دینه ایی چشیات
دنیا معنا پیا کرده وا ایی لویات
بیا تا غمنه دور بکیمو وه خدا کسینه مه نارم
من در حصار تاریکی ها گم شده ام
من سکوت شب را معنا کرده ام
کوچه ها را برای وصل کردن پیموده ام
روزها را به شب رسانده ام
بغض و سکوت ما
غافل از ابرهای تیره و تار
درونی آشفته و بارانی
با خود میبرد پری قصه های طولانی
پنجره وجودم رو به آسمان ،ستاره به ستاره
نشسته ام به آرامی دستانم را به آسمان
لبخند زیبای ماه تابان
هوایی با نم نم باران
عطر وجود فصل بهارن
شادابی من ، چشمک ستارگان
خیالی زیبا
شبی در رویا
سکوت شب
صدای جیرجیرک ها
پرواز شب پره ها
بوی نم فصل بهاران
رهگذر کوچه ها
بغض شبانه آسمان
سکوت من و ماه تابان
صدای تو رساتر از واژه های سکوت است
صدای تو زیباتر از آواز پرندگان است
صدای تو آرام بخش جان من است
صدای تو فریادی نهان در دل من است
صدای تو پرواز سبک پرندگان است
صدای تو والاتر از هر دیوار سنگی است
صدای تو هشدار ذهن خاموش من است
صدای تو رقص کبوترها در بالای گنبد است
صدای تو سکوتش برای من فریاد است
صدای تو زیباترین اصوات ساده است
صدای تو لبخندی به بلندای برج های بلند است
صدای تو چرخنده دلهای نگران است
صدای تو آرام بخش تشویش هاست
صدای تو جنگ بین من وجدان هاست
صدای تو آوازی چون پرواز هاست
صدای تو دریایی از بیکرانه هاست
صدای تو لبخند بلند انسانهاست
من رهگذر کوچه های غم شده ام
من به سیلاب غم گرفتار شده ام
روزهایم در گذرند من بی رمق گشته ام
فصل بهارامده؛ من بی هوا در پی هوا گشته ام
می روم ازصبح بامدادان در پی جانان
می گشایم لب،در وصف مهربانی یاران
آه صبر کن دنیا
من به بی میلی ها دچار گشته ام
آه صبر کن دنیا
من مات وصف زیبایی های دوست گشته ام
من از کوی یار محبتی ندیده ام
من از دیار یار رحمی ندیده ام
من صدای پای یار را نشنیده ام
من عشق به دیدار یار ندیده ام
من از محبت او سر به خاک سپرده ام
من جز عشق به او در سر ندیده ام
من او را در خواب خود دیده ام
او جز من خود را در این ره ندیده است
او بر بال فرشتگان رهیده است
من خاک پای او را بر این تربت کشیده ام
جان در راه او به گزاف هیچ است
روح در تقابل چشم او هیچ است
گر با تو من هیچ شده ام
لیک خاک چشم من توتیای چشم اوست
من خشم خود را فرو خواهم نشاند
من دیده ی خود را با او دیده خواهم نشاند
من خاک کوی یار گشته ام
من مهر و وفای او را جان گشته ام
تو با صدای مهربانت یار گشته ایی
من با آواز پرندگان جان گشته ام
تو محبت را در جان من دیده ایی
من کوه صبوری را در تو دیده ام
من پرواز پرنده ها را دیده ام
من کوچه باغ خاطره ها را رفته ام
سیاهی شب رفته است
من سپیدی صبح را دیده ام
من صبح بهاری را حس کرده ام
من صدای آواز پرندگان را شنیده ام
بوی سبزه بهار دل را جلا می دهد
عطر و شکوفه های درختان پراکنده
نسیم باد خنک
رقص گلها در بهار
خنده ی زیبای درختان
من شمیم این همه زیبایی را حس کرده ام
چشمهایم را بسته ام
من خود را در باد سپرده ام
احساسی آرامش
روحی تازه
جانی دوباره
من حجم صدایم آرامتر گشته
آه بهاری زیبا خواهم.
من لابه لای پیچک های فریادها جا مانده ام
من دیوارهای ویران شهر را با خود رانده ام
من نفسهایم را با رودها جهت سیر به دریاها جا گذاشته ام
من شرحه شرحه دنیا را برای دوست رهانیده ام
من سالهاست در پی یار خود را رهانیده ام
من گذر کرده ام همه ی خوبیها را من بی مهربان مانده ام
من مزه توت را چشیده ام،دنیا را رهانیده ام
من گذر واژه های شهر را با خود برده ام
من دیار سکوت تمام عشاق را رهانیده ام
من شهر سکوت را برگزیده ام
من حصارهای آهنین را درنوردیده ام
من گل های شقایق را نظاره کرده ام
من کویر را دشت شقایق ها دیده ام
من دیوار های شهر را دیده ام
من سکوت مبهم اینهمه بی مهری ها را دیده ام
من پرواز پروانه ها را در باد دیده ام
من صدای کلاغ ها را شنیده ام
من پرواز قوهای سپید را دیده ام
من پرواز خود را ندیده ام
من عطش مهربانی ها ندیده ام
من از دیار عشاق ترسیده ام
من ...
دنیا رهگذر کوچه هاست
دنیا مسیر ناباوری هاست
مرا عهدیست که رها کرده ام
مرا یاریست که هنوز نیافته ام
به مهابا در گذر کوچه هایم
بی دلیل در پی یافته هایم
مرا بهانه ها بدین سو میکشاند
بی خبر از پی ماجراها میکشاند
من با خود بی من شده ام
تو با خود بی من شده ایی
راز و رمز زندگی را نیاموختند
نسل بعدی را خود بیاموختند
سردرگم همین دنیا شده ایم
لیکن وعده دیدار نیاموخته ایم
کتابها در قفس اند
آدمها مشغول هم نفس اند
گذشته مان تیره گشته
فر و شکوهمان همه گم گشته
یا باید تدبیری چاره کرد
یا خود را همچنان در چاله کرد
روزی را بدون تبلت بدر کنیم
بیداد از این همه فناوری فردا خطر! کنیم
نتیجه از این همه بی برنامه گی هاست
غبطه به حال دیگران نیز از این بی برنامه گی هاست
گفتم که دنیا را رها کنیم
بی مهابا مث سیزده بدر کنیم
بیرون را بی ماشین بدر کنیم
پای پیاده بگذار خطر کنیم
فردای آن روز در خاطره هاست
با هم قلبی پر از یادهاست
دلم بهانه ها میخواهد
دلم فرداهای دیوانه میخاهد
دلم شوره زاریست که تاب ماندش نیست
دلم اهل سفر میخواهد
صدای ناز و هموار و صاف میخاهد
دلم پریشانی لیلی میخاهد
دلم هنرکده ی زیبا میخاهد
دلم شیدای جانان میخاهد
دلم عهد تاریخ نوین میخاهد
دلم شیرینی شهد گلهای بهاری میخاهد
دلم انس و جن میخاهد
دلم شیدایی یاران میخاهد
دلم میکده ی زیباییها میخاهد
دلم آن سفر کرده ی نامشخص را میخاهد
دلم وصف جریانهای زیبایی ها را میخاهد
دلم تبلور حضور یک هاله میخاهد
دلم شور و شوق آن گذشته ها را میخاهد
دلم آن ماهی شوریده را میخاهد
دلم وصف هنرهای زیبا میخاهد
دلم بهانه ها میخاهد