من از کوی یار محبتی ندیده ام

من از دیار یار رحمی ندیده ام

من صدای پای یار را نشنیده ام

من عشق به دیدار یار ندیده ام

من از محبت او سر به خاک سپرده ام

من جز عشق به او در سر ندیده ام

من او را در خواب خود دیده ام

او جز من خود را در این ره ندیده است

او بر بال فرشتگان رهیده است

من خاک پای او را بر این تربت کشیده ام

جان در راه او به گزاف هیچ است

روح در تقابل چشم او هیچ است

گر با تو من هیچ شده ام

لیک خاک چشم من توتیای چشم اوست

من خشم خود را فرو خواهم نشاند

من دیده ی خود را با او دیده خواهم نشاند

من خاک کوی یار گشته ام

من مهر و وفای او را جان گشته ام

تو با صدای مهربانت یار گشته ایی

من با آواز پرندگان جان گشته ام

تو محبت را در جان من دیده ایی

من کوه صبوری را در تو دیده ام