من لابه لای پیچک های فریادها جا مانده ام

من دیوارهای ویران شهر را با خود رانده ام

من نفسهایم را با رودها جهت سیر به دریاها جا گذاشته ام

من شرحه شرحه دنیا را برای دوست رهانیده ام

من سالهاست در پی یار خود را رهانیده ام

من گذر کرده ام همه ی خوبیها را من بی مهربان مانده ام

من مزه توت را چشیده ام،دنیا را رهانیده ام

من گذر واژه های شهر را با خود برده ام

من دیار سکوت تمام عشاق را رهانیده ام

من شهر سکوت را برگزیده ام

من حصارهای آهنین را درنوردیده ام

من گل های شقایق را نظاره کرده ام

من کویر را دشت شقایق ها دیده ام

من دیوار های شهر را دیده ام

من سکوت مبهم اینهمه بی مهری ها را دیده ام

من پرواز پروانه ها را در باد دیده ام

من صدای کلاغ ها را شنیده ام

من پرواز قوهای سپید را دیده ام

من پرواز خود را ندیده ام

من عطش مهربانی ها ندیده ام

من از دیار عشاق ترسیده ام

من ...