جهان

وصف زیبایی این جهان را بیدار میکنم

بودن و نبودن در این جهان را گویا میکنم

زیباست امروز در کار جهان نگریستن

بیان وصف خلق جهان را نگریستن

در هیاهوی زمان ما همه آمده ایم

وصف جهان را گرد حرم آمده ایم

جهان را وصف تو خواهم کرد

جانم را فدای مهربانی ها خواهم کرد

بی شک از این جهان ما عبرت گرفته ایم

حین حرفاهامان ما عمل به انجام گرفته ایم

مردمان را ذات خلقت مثبت آفریده اند

دیدگان بر بلندای جهان آفریده اند

گذشته

نفسهایم روزشمار گشته است

کارهای گذشته ام مات مانده است

مرور خواهم کرد گذشته را امروز

گویا خاموش است همه ی دیروز

فصل ها در گذرند با خوبی و بدی

لیک غافل از اتمام عمر این حقیر

دلیل بودنمان هر چه که بود گذشت

دلیل ماندن خواهم در عظمت سکوت

فکرها مریض گشته است ای مردم

جان ها بی جان گشته اند ای مردم

به خودآییم و مهربانی پیشه گیریم

مهرو عاطفه کمرنگ شده درس گیریم

احترام به بزرگترها ، تر گشته

مسلک و مرام همه بی رنگ گشته

شکوایه و گلایه دارم ای مردم

دلم خون گشته شکوایه دارم ای مردم

بیایید خوبی پیشه کنید

رو به آفتاب یادی از یار کنیم

پیشه کنید مهربانی و عاطفه را

یا همراه کنید دوست خاموش را !

 

آمده است بهار

 صبح حس زیبایی خداست

دل این حس زیبا را خواهد

از درون خانه هم عطر و حس بهار

از دوباره شروع شدن آواز گنجشکک ها

از نسیم خنک صبح ها

از حال و هوای شهر

از دل عیدانه ی مردم

آمده است بهارچ

فصل سرسبز زیباییها

فصل روبوسی ها و عید دیدنی ها

می ترواد عطر حضور همسایه ها

فصل بهار زیبایی ها

جاده را در مسیر رودخانه ی شهرمان دنبال میکنیم

اطراف همه سبز

شکوفایی درختان خدایی با بهترین زیبایی

حال و هوای مردمی

 

باز باران

باز باران می تراود بر روح و جان ما

فصل خوب و سرد و زمستانی ما

عاشقانه هایمان مث سرمای برف

بهانه هایمان مث قطران زیبای باران

نگاهامان به ابرهای درهم پیچیده

عاشقان و بغض های ترکیده

آه ای باران بزن بر غبار غم های شهر

شستشو ده دلهای نگران زده شهر

باز باران باریده بر این شهر

باز باران و طراوت مردمان این شهر

رنگین کمانش با رنگها بازی می کند

چشمهای ما جلوه های زیبایی می کند

زیبا گشته است هوای دلهای ما

در زمستان ،بهار گشته است دلهای ما

 

رهگذر کوچه های غمم

رهگذر کوچه های غمم

مرد تنهای این شبها منم

دنیایی پرا از سکوت سرد فراموشی هاست

جان جانان یادها و خاطرات در بادهاست

تک سواری میکند او بر بال فرشنگان

بختش بیدار است ب زعم فرشتگان

سکوت را معناها کرده اند

فریاد ها را همیشه حبس کرده ام

مانده ایم در این دنیای سکوت و تنهایی

حتی باد صبا هم نیاورد خبری در این تنهایی

گویا کلاغ های قصه من

شده اند رهگذر کوچه های غم

رهگذر کوچه های غمم

مرد تنهای این شبها منم

حال و روز کبوتران هم خوش نیست

حال من این روزها اصلا خوش نیست

گویا این قصه من پری ندارد

زنهار از اینکه او هوای ما را ندارد

می روم از پس کوچه هاری تاریک

سو سو ی نوری از دوردست های تاریک

رهگذر کوچه های غمم

مرد تنهایی این شبها منم