نفسهایم روزشمار گشته است

کارهای گذشته ام مات مانده است

مرور خواهم کرد گذشته را امروز

گویا خاموش است همه ی دیروز

فصل ها در گذرند با خوبی و بدی

لیک غافل از اتمام عمر این حقیر

دلیل بودنمان هر چه که بود گذشت

دلیل ماندن خواهم در عظمت سکوت

فکرها مریض گشته است ای مردم

جان ها بی جان گشته اند ای مردم

به خودآییم و مهربانی پیشه گیریم

مهرو عاطفه کمرنگ شده درس گیریم

احترام به بزرگترها ، تر گشته

مسلک و مرام همه بی رنگ گشته

شکوایه و گلایه دارم ای مردم

دلم خون گشته شکوایه دارم ای مردم

بیایید خوبی پیشه کنید

رو به آفتاب یادی از یار کنیم

پیشه کنید مهربانی و عاطفه را

یا همراه کنید دوست خاموش را !