ای طوطی عیسی نفس وی بلبل شیرین نوادعوی خوبی کن بیا تا صد عدو و آشناغم جمله را نالان کند تا مرد و زن افغان کندغم را بدرانی شکم با دورباش زیر و بمساقی تو ما را یاد کن صد خیک را پرباد کنچون تو سرافیل دلی زنده کن آب و گلیما همچو خرمن ریخته گندم به کاه آمیختهتا غم به سوی غم رود خرم سوی خرم روداین دانههای نازنین محبوس مانده در زمینتا کار جان چون زر شود با دلبران همبر شودخاموش کن آخر دمی دستور بودی گفتمی
هین زهره را کالیوه کن زان نغمههای جان فزابا چهرهای چون زعفران با چشم تر آید گواکه داد ده ما را ز غم کو گشت در ظلم اژدهاتا غلغل افتد در عدم از عدل تو ای خوش صداارواح را فرهاد کن در عشق آن شیرین لقادردم ز راه مقبلی در گوش ما نفخه خداهین از نسیم باد جان که را ز گندم کن جداتا گل به سوی گل رود تا دل برآید بر سمادر گوش یک باران خوش موقوف یک باد صباپا بود اکنون سر شود که بود اکنون کهرباسری که نفکندست کس در گوش اخوان صفا
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم تیر ۱۳۹۰ ساعت ۷:۴۷ ق.ظ توسط سعید
|
این وبلاگ برگرفته از آنچه ب ذهنم خطور میکنه هست پ شاید بشه گفت گاهنوشته یا ماهنوشته یا هر چیز دیگه ک بشه بیان کرد از هر چ از دل و دست برآید نوشتم.