چه کسی هست که باور باشد وکه باید بشود . از همین جاست که باید افروخت . زندگی جایی نیست ، ماییم که هستی جاری طلب و عاشقی و دانستن ، باور وحلم وتنعم ، زاد راهی کافی است .
 به خاطر بسپار بهار می آید : به ترانه ، به نسیم ، به شکفتن ، به شقایق ، اما ، اگر از آمدنش خواب روی ، اگر از آمدنش نشئه ی طعم عسل باغ شوی ، یا که چشمان غزال به درشتی بردت تا شب خواب سرنوشتت باقی است وزمستان جاری است.