گاهی از سر ذوق دل میدهیم به شادی باد،گاهی از سر نیاز فریاد می زنیم بر سر زوزه ی باد

می تراود شادابی از غنچه لبان هر آدمی،میسپارم دل را بر بام آدمای عاشقی

در کویر شب نگاهت به آسمان باشد،در دلت به آسمان یادت هماره به او باشد

عاشقانه برای هم مهربانیم و جان میدهیم،بی گمان خلق خدا به جایی می رویم

وسعت ذهن مرا نگاه کن کوچک شده است،در پس این خلا قیت ها دل بزرگ گشته است

باغ آرزوهایم بی ثمر گشته،غافل از یاددل دوستان گشته

بودنم در این شوق زیبایی های دل را غنیمت دانم،رفتنم بر کوی محبت را غنیمت دانم

بی بهانه ها همه در پی بهانه ایم،خلق است دگر همه درگیر داشتن بهانه ایم

ترنج و رنج،کاه و کوه،خسرو و شیرین،آرش و کمان،آب و آتش،میز و صندلی،ردیف و قافیه،همه و همه بهانه است برای ماندن...!