حرف اول

« یک مایه در دو مقام»

دلم کپک زده آه
که سطری بنویسم از دلتنگی دل
همچون مهتاب زده ای از قبیله آرش بر چکاد صخر ه ئی
زه جان کشیده تا بن گوش
به رها کردن فریاد آخرین
کاش دلتنگی نیز نام کوچکی میدا شت
تا به جانش میخواندی
نام کوچکی
تا به مهر آوازش میدادی
همچون مرگ
که نام کوچک زنده گی ست
و بر سرکوب وداعش به زبان میاوری
هنگامی که قطاریان
آخرین سوتش را بدمد
و فانوس سبز
به تکان در آید
نامی به کوتاهی آهی
که در غوغای آهنگین غلتیدن سنگین پولاد بر پولاد
به لب جنبه ای بدل می شود
به کلامی گفته و نا شنیده انگاشته
یا ناگفته ای شنیده پنداشته
سطری شطری شعری
نجوایی یا فریادی گلو در
که به گوشی برسد یا نرسد
و مخاطبی بشنود یا نشنود
و کسی دریابد یا نه
که چرا فریاد؟
یا با چه مایه از نیاز؟
و کسی دریابد یا نه
که مفهومی بود این یا مصداقی
صوت واژه ای بود این در آستانه زایشی یا فرسایشی؟
ناله مرگی بود این یا میلادی؟
فرمان رحیل قبیله مردی بود این یا نامردی؟
خانی که به وادی برکت راه می نماید
یا خائنی که به کج راهه ی نامرادی می کشاند؟
و چه بر جای می ماند آن گاه
که پیکان فریاد از چله رها شود؟
نیازی ارضا شده ؟
پرتابه ای به در از خویش
یا زخمی دیگر
به آماج خویشتن؟
و بگو با من بگو بامن
که می شنود
و تازه
چه تفسیر می کند؟
...
احمد شاملو