باران
باران میبارد
خزانم شده
سرد و پاییزی رو به افول
دل آدمها رنگ در خت ها
شهر دورنگ ها
غم و غصه ها
می بارد باران
خواهد شُست
ناپاکی ها را
این بار اما
فصل زیبای سرما
سفید و پاک بودن برف ها
باران میبارد
خزانم شده
سرد و پاییزی رو به افول
دل آدمها رنگ در خت ها
شهر دورنگ ها
غم و غصه ها
می بارد باران
خواهد شُست
ناپاکی ها را
این بار اما
فصل زیبای سرما
سفید و پاک بودن برف ها
اینجا ته قصه هاست
کلاغ ها نیز گاهی بی خانه اند
بیخیال...
ساده ام، ساده باشید،
در این گنبد دوار
آدمک
جای من، درختی بکارید بر بام شهر
اینجا آغازی دوباره است
اینجا ته قصه هاست...
بیا تا قصه ی زندگی ام را بگویمت
بیا تا هستی زندگی ام را بگویمت
هنر بودنم با عشق را بگویمت
لیلی قصه هایم شو تا بگویمت
نفس گرم خزانم شو تا بگویمت
همره قصه هایم باش تا بگویمت
در این بهار پاییزی چه خوش سرمست و آزادم
زین هوای پاک و بی غل و غش عجب شادانم
وین دنیای فانی و میرا لذت می برم از لحظاتم
سرخوش از دیوانگی، بی خیالی و تهی از دنیام