باران

باران می‌بارد 

خزانم شده

سرد و پاییزی رو به افول 

دل آدمها رنگ در خت ها

شهر دورنگ ها

غم و غصه ها

می بارد باران

خواهد شُست 

ناپاکی ها را

این بار اما

فصل زیبای سرما

سفید و پاک بودن برف ها

اینجا ته قصه هاست..

اینجا ته قصه هاست

کلاغ ها نیز گاهی بی خانه اند

بیخیال... 

ساده ام، ساده باشید، 

در این گنبد دوار

آدمک 

جای من، درختی بکارید بر بام شهر 

اینجا آغازی دوباره است

اینجا ته قصه هاست... 

تا بگویمت

بیا تا قصه ی زندگی ام را بگویمت

بیا تا هستی زندگی ام را بگویمت

هنر بودنم با عشق را بگویمت

لیلی قصه هایم شو تا بگویمت

نفس گرم خزانم شو تا بگویمت

همره قصه هایم باش تا بگویمت 

بهار پاییزی

در این بهار پاییزی چه خوش سرمست و آزادم 

زین هوای پاک و بی غل و غش عجب شادانم 

وین دنیای فانی و میرا لذت می برم از لحظاتم

سرخوش از دیوانگی، بی خیالی  و تهی از دنیام

 

 

 

گم کرده

دل حزین است و جان نیز

برگها رها شده در باد 

اشک هایم آویزان، گریزان، ریزان

خزان تنها و تنها در من است

نمیبینی اینهمه خزان بودنم را... ؟!

مهتاب در اوج درخشندگی

آسمان با رقص باران هایش 

گم کرده ام آن مهتاب تابنده را... 

پاییز

پاییز است و عشق

زیبایی اش در باران

فصل زیبای خدا

گاه باران

باز باران

شب باران