حس منو هوای عاشقانه

رهگذر کوچه های غم بودیم

عاشق پاییزهای سرد بودیم

شادانه خش خش برگها را می شنیدیم

جانانه غروب آفتاب را می دیدیم

حال و هوای شبانه

سکوت و سرد و عاشقانه

زوزه باد سرد پاییزی،پنجره دوجداره

هوای گرم خانه

دود کباب همسایه

چای گرم نعلبکی خانه

حس من و این هوای عاشقانه

 

پاییز و برف ریزان و برگ ریزان

خرسندم از پاییز و هوایش،سرما و چایش

طبق پیش بینی های همه هوا سرد شده جوری که وقتی چای داغ می نوشی طعم واقعی اون رو حس میکنی

در این سرمای بسیار بسیار سرد اما باحال

خب شهر ما برف نباریده اما همسایه ها ی بالاتر از ما سفیدپوش شده و سرماش هم واس ماس

هوایی رویایی شده فصل خزان

تنها چیزی که میتونه حسابی مردم رو گرم کنه داشتن یه دل گرم و مهربانی نسبت به همدیگس

پس دلتان گرمایی در این خزانی

گوناگون

گاهی از سر ذوق دل میدهیم به شادی باد،گاهی از سر نیاز فریاد می زنیم بر سر زوزه ی باد

می تراود شادابی از غنچه لبان هر آدمی،میسپارم دل را بر بام آدمای عاشقی

در کویر شب نگاهت به آسمان باشد،در دلت به آسمان یادت هماره به او باشد

عاشقانه برای هم مهربانیم و جان میدهیم،بی گمان خلق خدا به جایی می رویم

وسعت ذهن مرا نگاه کن کوچک شده است،در پس این خلا قیت ها دل بزرگ گشته است

باغ آرزوهایم بی ثمر گشته،غافل از یاددل دوستان گشته

بودنم در این شوق زیبایی های دل را غنیمت دانم،رفتنم بر کوی محبت را غنیمت دانم

بی بهانه ها همه در پی بهانه ایم،خلق است دگر همه درگیر داشتن بهانه ایم

ترنج و رنج،کاه و کوه،خسرو و شیرین،آرش و کمان،آب و آتش،میز و صندلی،ردیف و قافیه،همه و همه بهانه است برای ماندن...!

آمده ایم

آیا با خود و در زیر نور ماه شب چهارده حرف زده ایم؟

نور شب چهارده فصل تابستان رو میگم

سعی کنید از دست ندهید اون را البته جایی که هیچ سر و صدا یا آلودگی صوتی نباشد دور از حتی نور شهر

راه بروید و در عمق کارهای روزمره خود رد فکر فرو روید،حس عجیبیست شاید در کنار تو خدایی با تو حرف میزند

انگار جواب تمام سوالاتت را میدهد...!؟

آری من با چشم خویشتن دیده ام همرهی اش را

در عمق افکارم با تمام سوالات مشوش ذهنم جواب را به من داد که به ذهن هیچ فردی خطور نخاهد کرد.

شاید خود او بود که دستان مرا میگرفت و انگار منو به سمت دامنه کوه و حتی به جرات میگم وقتی بخودم آمدم خود را در میانه کوه بالاتر از دشت قرار داشتم...

آه .. عجب نور ماه شب چهارده ایی

چه عظمت و ابهتی انگار دنیای دیگریست

نشستم و باز در افکار مشوش خود فرو رفتم،افکارت را رها کن گوش کن صدای حیوانات را در این شب زیبا...

بالاتر که رفتم ..گوش کن انگار کسی دارد صدایت میکند..سعید ...تو کجایی..کجا رفتی... سکوت کردم ...آری اصلا حواسم نیست با دوستام اومده بودم وای چطور من اینجا اومدم چقده با اونا فاصله دارم ...چطوری اومدم؟

آه ای شب چهاردن از تو ممنوم... میشکنم این تنهایی زیبا رو و گفتم من اینجام این بالا...و...