پادشاهی پس از اینکه بیمار شد گفت:

پادشاهی پس از اینکه بیمار شد گفت: نصف قلمرو پادشاهی ام را به کسی میدهم که بتواند مرا معالجه کند.

تمام آدم های دانا دور هم جمع شدند تا ببیند چطور می شود شاه را م
عالجه کرد، اما هیچ یک ندانستند.

تنها یکی از مردان دانا گفت: "فکر کنم می توانم ش
اه را معالجه کنم. اگر یک آدم خوشبخت را پیدا کنید، پیراهنش را بردارید و تن شاه کنید، شاه معالجه می شود".

شاه پیک هایش را برای پیدا کردن یک آدم خوشبخت فرستاد....
آنها در سرتاسر مملکت سفر کردند ولی نتوانستند آدم خوشبختی پیدا کنند. حتی یک نفر پیدا نشد که کاملا راضی باشد.

آن که ثروت داشت، بیمار بود. آن که سالم بود در فقر دست و پا میزد، یا اگر سالم و ثروتمند بود زن و زندگی بدی داشت. یا اگر فرزندی داشت، فرزندانش بد بودند. خلاصه هر آدمی چیزی داشت که از آن گله و شکایت کند.

آخرهای یک شب، پسر شاه از کنار کلبه ای محقر و فقیرانه رد میشد که شنید یک نفر دارد چیزهایی می گوید. "شکر خدا که کارم را تمام کرده ام. سیر و پر غذا خورده ام و می توانم دراز بکشم و بخوابم! چه چیز دیگری می توانم بخواهم؟"

پسر شاه خوشحال شد و دستور داد که پیراهن مرد را بگیرند و پیش شاه بیاورند و به مرد هم هر چقدر بخواهد بدهند.

پیک ها برای بیرون آوردن پیراهن مرد توی کلبه رفتند، اما مرد خوشبخت آن قدر فقیر بود که پیراهن نداشت!!

یکی بهم بگه قبله کدوم طرفه؟؟؟؟


یکی بهم بگه قبله کدوم طرفه؟؟؟؟ ...

عشق ومستي

سعدی » بوستان » باب سوم در عشق و مستی و شور شنیدم که پیری شبی زنده داشت سحر دست حاجت به حق برفراشت یکی هاتف انداخت در گوش پیر که بی حاصلی، رو سر خویش گیر بر این در دعای تو مقبول نیست به خواری برو یا بزاری بایست شب دیگر از ذکر و طاعت نخفت مریدی ز حالش خبر یافت، گفت چو دیدی کزان روی بسته‌ست در به بی حاصلی سعی چندین مبر به دیباجه بر اشک یاقوت فام به حسرت ببارید و گفت ای غلام به نومیدی آنگه بگردیدمی از این ره، که راهی دگر دیدمی مپندار گر وی عنان برشکست که من باز دارم ز فتراک دست چو خواهنده محروم گشت از دری چه غم گر شناسد در دیگری؟ شنیدم که راهم در این کوی نیست ولی هیچ راه دگر روی نیست در این بود سر بر زمین فدا که گفتند در گوش جانش ندا قبول است اگرچه هنر نیستش که جز ما پناهی دگر نیستش

حرف اول


حرف اول

« یک مایه در دو مقام»

دلم کپک زده آه
که سطری بنویسم از دلتنگی دل
همچون مهتاب زده ای از قبیله آرش بر چکاد صخر ه ئی
زه جان کشیده تا بن گوش
به رها کردن فریاد آخرین
کاش دلتنگی نیز نام کوچکی میدا شت
تا به جانش میخواندی
نام کوچکی
تا به مهر آوازش میدادی
همچون مرگ
که نام کوچک زنده گی ست
و بر سرکوب وداعش به زبان میاوری
هنگامی که قطاریان
آخرین سوتش را بدمد
و فانوس سبز
به تکان در آید
نامی به کوتاهی آهی
که در غوغای آهنگین غلتیدن سنگین پولاد بر پولاد
به لب جنبه ای بدل می شود
به کلامی گفته و نا شنیده انگاشته
یا ناگفته ای شنیده پنداشته
سطری شطری شعری
نجوایی یا فریادی گلو در
که به گوشی برسد یا نرسد
و مخاطبی بشنود یا نشنود
و کسی دریابد یا نه
که چرا فریاد؟
یا با چه مایه از نیاز؟
و کسی دریابد یا نه
که مفهومی بود این یا مصداقی
صوت واژه ای بود این در آستانه زایشی یا فرسایشی؟
ناله مرگی بود این یا میلادی؟
فرمان رحیل قبیله مردی بود این یا نامردی؟
خانی که به وادی برکت راه می نماید
یا خائنی که به کج راهه ی نامرادی می کشاند؟
و چه بر جای می ماند آن گاه
که پیکان فریاد از چله رها شود؟
نیازی ارضا شده ؟
پرتابه ای به در از خویش
یا زخمی دیگر
به آماج خویشتن؟
و بگو با من بگو بامن
که می شنود
و تازه
چه تفسیر می کند؟
...
احمد شاملو