باز کن پنجره.. باز آمده ام!
شده برات پیش بیاد که حالِ خودتو نفهمی؟حرف دلِ خودِتو نفهمی؟ ندونی دلت چی می خواد؟ چی نمی خواد؟ یه جوری بشی که حتی خودتم تعجب کنی.. اینجور وقتا خودتم برا خودت غریبه میشی.. سرِ تو میندازی پایین و برا خودت قدم میزنی..میری و میری.. و وقتی چشماتو باز می کنی می بینی چقدر از خیلی چیزا دور شدی! می بینی چقدر فاصله گرفتی از اونایی که دوستشون داری، از اونایی که برات مهم اند.. که براشون مهمی! بعد از این فاصله دلت می گیره.. دوست داری بشینی یه گوشه و برا دل خودت گریه کنی.. از خودت لجت می گیره، از دلت هم! ازاین که نمی دونی چه مرگشه؟ از بهونه گیری های بی بهانه اش کلافه میشی..
.
روزها میگذره..تو وانمود می کنی که خوبی..اما ته دلت غوغاست.. می دونی خوب نیستی.. می ترسی دنیات همینجوری بمونه.. می ترسی حالِ دلت خوب نشه!
.
اما اوضاع اینجوری نمی مونه..درست مثل بچه ای که دوست داره دست مامان باباشو ول کنه و دور شه.. و وقتی دور میشه یه دفعه می ترسه و با عجله برمی گرده و دوباره دستشون رو میگیره و اصلا هم به روی خودش نمیاره که یهو چقدر ترسیده..
.
تو هم برمی گردی.. اما نه به آرامیِ وقتی که می رفتی.. شتابان می دوی! تمام وجودت شوق رسیدن است.. دیدار را انتظار می کشی.. و آغوشی که همیشه سهم توست برای گریه هایت..
پ ن: مشکل ما این است که همانقدر که ویران می کنیم، نمی سازیم؛ همان قدر که کهنه می کنیم، تازگی نمی بخشیم؛ همان قدر که دور می شویم، بازنمی گردیم...