نیمه شعبان

آمدنت چون رستاخیز، عدل گستر است و چون سپیده صبح

نوید آغازی دوباره برای همه خوبی هاست . . .

میلاد مهدی موعود مبارک باد

.

.

.

مهدی جان! به روسیاهی‌مان نگاه نکن و به دستهایمان که خالی و گنهکارند

قلبمان را ببین که هر روز، صبح و شام تو را می‌خوانند . . .

ادامه نوشته

ای طوطی عیسی نفس وی بلبل شیرین نوا

ای طوطی عیسی نفس وی بلبل شیرین نوادعوی خوبی کن بیا تا صد عدو و آشناغم جمله را نالان کند تا مرد و زن افغان کندغم را بدرانی شکم با دورباش زیر و بمساقی تو ما را یاد کن صد خیک را پرباد کنچون تو سرافیل دلی زنده کن آب و گلیما همچو خرمن ریخته گندم به کاه آمیختهتا غم به سوی غم رود خرم سوی خرم روداین دانه​های نازنین محبوس مانده در زمینتا کار جان چون زر شود با دلبران هم​بر شودخاموش کن آخر دمی دستور بودی گفتمی هین زهره را کالیوه کن زان نغمه​های جان فزابا چهره​ای چون زعفران با چشم تر آید گواکه داد ده ما را ز غم کو گشت در ظلم اژدهاتا غلغل افتد در عدم از عدل تو ای خوش صداارواح را فرهاد کن در عشق آن شیرین لقادردم ز راه مقبلی در گوش ما نفخه خداهین از نسیم باد جان که را ز گندم کن جداتا گل به سوی گل رود تا دل برآید بر سمادر گوش یک باران خوش موقوف یک باد صباپا بود اکنون سر شود که بود اکنون کهرباسری که نفکندست کس در گوش اخوان صفا

یاد ایامی

یاد ایامی
یاد ایامی که در گلشن فغانی داشتم                      در میان لاله و گل آشیانی داشتم
گرد آن شمع طرب می سوختم پروانه وار                 پای آن سرو روان اشک روانی داشتم
آتشم بر جان ولی از شکوه لب خاموش بود              عشق را از اشک حسرت ترجمانی داشتم
چون سرشک از شوق بودم خاکبوس در گهی           چون غبار از شکر سر بر آستانی داشتم
در خزان با سرو و نسرینم بهاری تازه بود                   در زمین با ماه و پروین آسمانی داشتم
درد بی عشق زجانم برده طاقت ورنه من                  داشتم آرام تا آرام جانی داشتم
بلبل طبعم «رهی» باشد زتنهایی خموش                 نغمه ها بودی مرا تا هم زبانی داشتم

من میخام

من از اون آسمون آبی میخوام
من از اون شبهای مهتابی میخوام
دلم از خاطره های بد جدا

من از اون بختای بیتابی میخوام
من از اون بختای بیتابی میخوام

من میخوام یه دسته گل به اب بدم
آرزوهامو بیک حباب بدم
سیبی از یک شاخه حسرت بچینم
بندازم تو اسمونو تاب بدم
بندازم تو اسمونو تاب بدم
گل ایوون بهار دل من
یه بیابون لاله زار دل من
گل ایوون بهار دل من
یه بیابون لاله زار دل من

فلسفی

مهم نیست که چه اندازه می بخشیم

بلکه مهم این است که در بخشایش ما چه مقدار عشق وجود دارد . . .

.

.

.

قصه عشقت را به بیگانگان نگو

چرا که این کلاغهای غریب بر کلاه حصیری مترسک نیز آشیانه می سازند . . .

.

.

.

اگر ۴ تکه نان خوشمزه باشد و شما ۵ نفر باشید

کسی که اصلا از مزه آن نان خوشش نمی آید (( مادر )) است . . .

.

.

.

تولد و مرگ را درمانی نیست

مهم این است که فاصله میان این دو را شاد زندگی کنیم  . . .

.

.

.

هستند مردمانی که خیشاوندان آنها از گرسنگی میمیرند

ولی در عزایش گوسفندها سر میبرند . . .

.

.

.

فاصله بین مشکل و حل آن یک زانو زدن است

اما نه در برابر مشکل

بلکه در برابر خدا

.

.

.

وقتی که تمام شیرها پاکتی اند !

وقتی همه ی پلنگ ها صورتی اند !

وقتی که دوپینگ پهلوان می سازد !

ایراد مگیر عشق ها ساعتی اند . . .

.

.

.

از کسی که کتابخانه دارد و کتاب های زیادی می خواند نترس

از کسی بترس که تنها یک کتاب دارد و آن را مقدس می پندارد . . .

سخن

در نهایت، آنچه در ذهن ما خواهد ماند

حرفهای دشمنانمان نیست بلکه سکوت دوستانمان است . . .

(مارتین لوترکینگ)

صدای باران زیباترین ترانه خداست

که طنینش زندگی را برای ما تکرار می کند؛

نکند فقط به گل آلودگی کفشهایمان بیندیشیم . . .

.

.

.

روزگاری بیدی را شکستند

به نامردی تبر بر ریشه اش بستند

ولی افسوس همانهایی شکستند

که رورزی زیر سایه اش می نشستند . . .

.

.

.

هر که گردد پاک طینت محرم دلها شود

هر که در خون صاف گردد قابل مینا شود

از دهان گل شنیدم بر سر بازار گفت

هر که با ناکس نشیند عاقبت رسوا شود . . .

.

.

.

بی کمالی های انسان از سخن پیدا شود

پسته بی مغز چون لب واکند رسوا شود . . .

.

.

.

باد با چراغ خاموش کاری ندارد

اگر در سختی هستی , بدان که روشنی . . .

.

.

.

چقدر عاقلند آنهایی که در عشق احمق اند . . .

(ویکتور هوگو)

.

.

.

تو در مقام فتوت ، کم از درخت مباش ، که سنگ می خورد و بار بر زمین ریزد . . .

.

.

.

آنچه انسان را غرق می کند، در آب افتادن نیست

بلکه زیر آب ماندن است.

(کوییلو)

.

.

.

عشق هنگامی که شما را می پرورد

شاخ و برگ فاسد شده را هرس می کند . . .

(جبران خلیل جبران)

.

.

.

گاهی

درست در لحظه‌ی سقوط

فرصت پرواز هم هست

انتخاب با توست . . .

.

.

.

دهان و کیف پولت را با احتیاط باز کن،

زیرا بدین وسیله دست کم حیثیت و پرستیژت دست نخورده باقی خواهد ماند . . .

(جرج فون)

.

.

.

خوشی با خوبی فرق دارد، بخاطر خوبیها از خیلی خوشیها باید گذشت . . .

حاضر جواب

یک روز یک دختر کوچک در آشپزخانه نشسته بود و به مادرش که داشت آشپزى مى‌کرد نگاه مى‌کرد. ناگهان متوجه چند تار موى سفید در بین موهاى مادرش شد. از مادرش پرسید: مامان! چرا بعضى از موهاى شما سفیده؟ مادرش گفت: هر وقت تو یک کار بد مى‌کنى و باعث ناراحتى من مى‌شوی، یکى از موهایم سفید مى‌شود. دختر کوچولو کمى فکر کرد و گفت: حالا فهمیدم چرا همه موهاى مامان بزرگ سفید شده. عکاس سر کلاس درس آمده بود تا از بچه‌هاى کلاس عکس یادگارى بگیرد. معلم هم داشت همه بچه‌ها را تشویق می‌کرد که دور هم جمع شوند. معلم گفت: ببینید چقدر قشنگه که سال‌ها بعد وقتى همه‌تون بزرگ شدید به این عکس نگاه کنید و بگوئید: این احمده، الان دکتره. یا اون مهرداده، الان وکیله. یکى از بچه‌ها از ته کلاس گفت: این هم آقا معلمه، الان مرده