لوح

می گذرم از خیال تو

از تمام مهربانی های تو

خاطراتت را می نگارم بر لوح زیبایی ها

یادت را میسپارم به قاصدک ها

می آید آن رهگذر کوچه های شاد

می نویسد آن زیبا قلم بر این لوح زیبا

تو را آغاز میکنم بار دیگر

جانانه و مستانه می روم از این بازار

هر لوحی مدح و ثنای تو گوید در این بازار

آه از اینهمه

آه از اینهمه دلخوشی های الکی

آه از اینهمه دویدن های پوچ و الکی 

آه از اینهمه قاصدک های به مقصد نرسیده و الکی 

آه از اینهمه مردمان گیچ و لال پرست واهی 

آه از اینهمه دشواری های سخت و واهی

آه از اینهمه ترافیک های شلوغ و پوچ

آه ار اینهمه آدمای زوال پرست و تهی

اوج آسمانها

پرنده ای بال پرواز

بر اوج آسمانها

شکوه پروازش از فرسخ ها دورتر تماشاییست

در سیطره ی خود دارد زمین را

بال پرواز

رقص بال هایش در باد

نگاهش دوخته به زمین

روح آدمی را به خیال پروازش به اوج می رساند

بال پرواز

خرامانیم از این اوج گرفتن ها

این چنین خیال پرواز تماشاییست

در اوج آسمانها بودن

و زمین را به چالش کشیدن...

 

رهگذرم

رهگذرم

چند صباحی در این دیارتان به نام سرزمین

واهی و گاهی پوچ 

رهگذرم

مث عابر پیاده ایی هنگام عبور از خط سفید

مث پرنده ایی دور از قفس

رهگذرم

چند صباحی گذر کنم از این دنیا

شاید فراغ از هر خوشی و لذت