آن مرد در باران


روزگارمان میگذرد
تکه نانی پیدا میشود
رهگذری میگذرد
عابران با کفشانی پاره
سنگفرش هایی زیبا
آدم های خرافاتی
برگی زرد و ریخته بر سنگفرش
هوایی سرد و سوزناک
صدای پایی
خش خش برگ ها
نم نم بارون
صدای عابران
بوق ممتد ماشین ها
هوایی ابری
تنهایی و تنهایی
آن مرد در باران

شهر ما

شهر ما گر ندارد زیبایی های گذشته اش را 

لیکن مردمانی را با دلی سرشار دارد از مهربانی ها 

پرواز پرنده ها 

سکوت شب ها 

زیبایی روزها 

مردمانی زیبا 

وفاداری ها 

مردمان من دلاوری را نقش بسته اند بر تابلوها 

فریاد از افراد جاه طلب و بدی نامردها 

خیابان ها 

جنگ ها 

ترورها 

تحریم ها 

خاموشی ها 

استعمارها 

آوارگی ها 

گرسنگی ها 

دیگر مردمان ما را به هیاهو در خیابان ها 

محکم اما اینبار قدرت خوب مردم ما 

شهر ما 

جان ما 

سرشار از خوبی ها و دلدادگی ها 

یکباره میرویم به جنگ با ناملایم ها 

روزها 

خاطره ها 

یادها 

صداها 

فریادها 

طنین انداز در خیابان ها