او

دستانم رو به آسمان است

در اندیشه ام،هزاران کلام است

حرف من بیشتر از سر نیاز است

او اما، در پی بندگان است

لیک مخلوق  در سگالی ناقص است

در پی هیچ و پوچ که دنیا آخر است

مخلوق تا وقت حاجت دستانش به فلک است

وقت گرفتاری و بلا نیز چشمانش گریان است

خواهش و تنمنای او لیکن بینهایت است

او می بیند،میداند که خود در نهایت بینهایت است

در بد احوالی ما ،او خود بینای حال ما است

هر چند در خوش احوالی او نیز یارای ما است

زبان گویای آن همه بزرگی او نیست

ایا تاملی در آفرینش آسمان و زمین در او کافی نیست؟

ایا خود انسان ،گویایی بر اینهمه عظمتش نیست؟

فانی دنیا

فکر من اسیر هیجانات گذرا

روح من اما در زمین گذرا

دنیای ما همچو عمر گذرا

روح ما اما مانا

جسممان در عالم خاک مانا

گویم این چه سری ست دنیا

شنیدم که اجل بیخ گوش ما

آیا میراست این دنیا...!؟

گفتم که رهگذرم در این دنیا

آن بالا پایین تر از آسمانها،غرش ابری گذرا

دوردست ها اما گل منتظر باران ها

آنطرف تر گیاهی پژمرده ،فریاد ای ابرها

صدای برگ درختان اما نوایی از زیبایی ها

هوا در پس تاریکی ها

ابرها اما همچنان رهسپارند در بادها

نوید روز خوشی از باران ها

صدای باد و باران ها،بر دل این خاک دلخسته ها

آری تشنه از آب باران ها،در کویر خشک باران ها

اندوه آسمان

صدای باران

رگبار بارش ها

سکوت پرنده ها

نوید بخش روز خوب ما آدمها

پس روح در پی خوبی ها

لیکن جسم در زیر تلی از خاک ها

همه نشان از فانی دنیا

مادر

من زیبایی ها را در مهربانی ها دیده ام

من خوبی ها را در این مهربانی ها دیده ام

من دل را به پهنه و وسعت دریاها زده ام

من پرواز خاطره ها را بر مرکب سواران دیده ام

من محبت را از اشک های شوق دیده ام

من دل به رقص گل ها در شادی پرنده ها دیده ام

من شادابی او را در نگاه زیبای باران دیده ام

من شوق پرواز پرنده را در هوای تازه دیده ام

من انتهای رود را به دریا دیده ام

من  شعر و غزلی به این زیبایی را در نگاه مادر دیده ام

من عطر و نگاه محبت را در چشمان مادر دیده ام

من سرود زیبایی را در لا لا یی مادر دیده ام

من اشک شوق دلدادگی را در مادر دیده ام

من معنای گذشت و بزرگی را در مادر دیده ام

من قصه ی مهربانی ها را در مادر دیده ام

من شور و عشق و مستی را در مادر دیده ام