او
دستانم رو به آسمان است
در اندیشه ام،هزاران کلام است
حرف من بیشتر از سر نیاز است
او اما، در پی بندگان است
لیک مخلوق در سگالی ناقص است
در پی هیچ و پوچ که دنیا آخر است
مخلوق تا وقت حاجت دستانش به فلک است
وقت گرفتاری و بلا نیز چشمانش گریان است
خواهش و تنمنای او لیکن بینهایت است
او می بیند،میداند که خود در نهایت بینهایت است
در بد احوالی ما ،او خود بینای حال ما است
هر چند در خوش احوالی او نیز یارای ما است
زبان گویای آن همه بزرگی او نیست
ایا تاملی در آفرینش آسمان و زمین در او کافی نیست؟
ایا خود انسان ،گویایی بر اینهمه عظمتش نیست؟