نی زدن چوپان

راه جدا

ساز جدا

رقص بادها ، صدای دور و نزدیک نی لبک چوپان

نسیم باد خنک،می تراود از سبزه های زیبا

توشه ی چوپان زیر درخت چنار

سگ گله واق واق کنان دورتر از درخت چنار

گله گوسفند در سبزه زاران

صدای همهمه و نارسای روستاییان

گم شده است در نی زدن چوپان

میرسد به گوش اما نه خبر رسان

دور از هیاهوی آنان

میرقصد قاصدک 

در پی جمع کردن اذوقه است مورچه خوران

خوابیده در اینهمه سبزه زاران

میشنود صدای جیک جیک گنجشکان

آنطرف تر سکوتی از صدای گیاهان

میریزد برگ ضعیف شقایق ها

بوی خوش اینهمه سبزه زاران

خیره شده چوپان به آسمان

خندان خورشید نوران

بی منت است تابش آن بر جهان

نسیمی خنک در این بهاران

گوسفندی بع بع کنان

چوپان یهویی پریشان

می اید صدایش از سبزه زاران

دوید پی او ناله کنان

و چیزی نبود جز طبیعت او همچنان

 

 

 

من در *چشم*ها امید دیده ام

آه ای زمین تو خود شاهدم باش
آه ای فریادرس تو خود شاهدم باش
آه ای اقیانوس پهناور تو خود گواهم باش
آه ای وجدان بیدار
آه ای پرندگان بر اوج
آه ای سروهای بلند قامت
آه ای کوههای استوار
تو خود شاهدم باش
که این دل سفرها خواهد در پریشانی تو
در این وادی سر به فلک کشیده تو
مرا با خود ببرید از این رنجها
مرا با خود ببرید از این دردها
بگویید که چشم گفتن ها درد دارد
بگویید که سر به زیرها جان دارد
آه ای آسمان زیبا
آه ای آبی دریا
آه ای گلهای زیبا
مرا با خود ببرید از اینجا
*چشم *ها شنیدیم و لب نگشودیم
*چشم *ها دیدیم و چشم نگشودیم
بارها بستیم و سفرها کردیم
یارها دیدیم و همراه ندیدیم
آه ای *چشم *ها تو خود شاهد باش
دیگر کفش هایم وصله نمی خواهد
دیگر تاریکی شب ها نخواهم
آه ای *چشم *ها
شاید تو بهترینی
شاید من بدترینم
من تاب دیدن و رفتنم نیست
من تاب دیگر دیدنم نیست
من روح خود را به نسیم داده ام
من رویای خود را در *چشم *ها دیده ام
نفسم بار دگر در تاریکی شب ها نمی گیرد
فریادم دیگر فواره ی باران نمی گیرد.

زندگی زیباست

زندگی چیزی نیست که لب تاغچه عادت از یاد من و تو برود

زندگی لحظه ی شیرین به یاد هم بودن هاست

زندگی اندیشه و باور فکرهای مثبت و آزاد اندیش است

زندگی سرشار از خوبی و ها و مهربانی ها و دلخوشی های زیباست

زندگی گاهی لبخند مادرگونه به فرزندش است

زندگی آتشگهی دیرنده پابرجاست

زندگی سوت قطاریست که در خواب پلی می پیچد

زندگی دریایی از مهربانی های خدا در حق بندگانش است

زندگی دمیدن روحی تازه از جانب آدمای مثبت اندیش است

زندگی دمیدن در هوای صبحگاهی و زیباست

زندگی مفهوم لبخندهای شاد ماست

زندگی محبت در حق دیگران 

زندگی اندیشه سبز یاد دوستان

زندگی فرصتی برای نو شدن 

زندگی تبسم خورشید بدون منت بر زمین

زندگی یعنی گل به توان تمام خوبی ها

زندگی حس غریبیست که در همه ادم ها می توان یافت

زندگی شاید آب جاری لب رودخانه هاست

زندگی غنچه کردن گل ها

زندگی یعنی شکوفه سبز درختان

زندگی یعنی بودن های ما

زندگی رقص گل در بادهاست

زندگی شاید پرستش دوباره تمام زیباییهاست

زندگی پرواز زیبای پرنده هاست

زندگی فریادی بلند بر سر مهربانی هاست

زندگی دریایی از محبت ها و خوبی هاست

زندگی تاریخچه خوبی های ما آدم هاست

زندگی گذرگاه زیبایی ها و خنده هاست

زندگی جای دوری نیست 

زندگی همین لبخند زیبای من و توست

زندگی زیباست

عبور ذهن

بار سفر بسته ام...به کجا....سفرها باید کرد ...به کجا...سفر برای تحول ...سفر برای تغییر...سفر برای جا نماندن از قافله عمر...سفر برای رهایی از این دنیا...سفر برای سبکی روح...سفر برای تجربه...تحولی بس شگرف و مهیج تنها می تواند مرا از این روح تسخیر و سرگردان رهایی یابد...دیوانه وار در پی چه هستم1؟ رنجها را تحمل...در برابر حرف های گاهی بی منطق مردم سکوت...سکوتی بالاتر از هر اوج و موج...سکوتی به پهنای همان آسمان بر اوج...سکوتی که شاید هیچگاه نهان دل را برملا نکند...دل را چه شده است؟ سوار بر امواج دریا روح را صاف میکند...پرواز در بلندای آسمان گاهی آدم را از خود بیخود میکند...سرعت می دهم بر گام هایم در این دنیای شتابان تا که شاید پیشی گیرم از هر عقب ماندگی...چتر سکوتم تنها برای خودم سایه دارد...افکارم بیهوده گشته اند؟ ذهن ها را تلاطم ابرها می خواهند...گاهی ابرها در حال فرار...موج دریا هم گاهی شتابان..گویا همه در حال دوان...! قافله عمر میگذرد من با خود در افکارم پچ پچ کنان در آن مسیر .. شده است مث جاده ابریشم...اما نه ابریشم...شوسه راهیست در این کوره راه ...از هزیان های پراکنده این ذهن مشوش...از بی تابی های دیگران...تنها میتوان گفت صبر می تواند این دنیا را از شتاب بودن رهایی دهد... گاه دنیا را تسخیر امیال خود کرده ایم...پس در محتویات ذهن ها شستشویی به سرعت کارواش نیاز است... نه غزلیات حافظ آرام بخش است و نه کلیات سعدی و نه دوبیتی های باباطاهر ..گویی وسعت مرگ همه جا را فرا گرفته است..! قرن ما ،قرن همه چیز گشته است و بیخیال آدم ها و تنها در این راه دیوانگی ها...

 

 

 

 

 

صدایی نیست

دیگر کسی صدای کسی را نمی شنود

دیگر همه در تاریکی عمیقی فرو رفته اند

آدمها را اینهمه چه شده است؟

تاریکی دلها آنقدر ژرف و ناکوک شده که در سکوت مانده

هیاهوی کوچه ها و خیابن ها در فراموشی این سکوت

سکوت سهمگین دل های سرد و مرده

ای آدمها شما را چه شده است؟

جاده ها خموش

فریادها مبهم

خیابان سکوت

مردم در خواب

شهرها دی هیاهویی پوچ

چهره ها غم اندوه

شکم ها متمول

دستها دراز

ناله ها پرآواز

کتابها هدم

کتابخانه سکوت

ای مردمان شما را چه شده است!؟

دنیا همش هیچ

دنیا همش هیچ 

دیروز همش هیچ

دلها همش هیچ

دل نگرانی ها همش هیچ

زمانه ما را تا کجا کشانده

ببین این دنیا ما را تا کجا کشانده

ره نبرم جز به جایی که آرامم می کند

دنبال نگیرم جز جاده ایی که ارامم می کند

گوید این دلم که مهربانانه باید گام نهی

گوید این راه که جانانه دل نهی

ما را با خود چه شده است در این وادی

ما را چه شده است در این دیرگاهی

آشوب و تشویش وار مجالی نیست این دنیا

ره کاشانه و جام نوشینی بیش نیست این دنیا

سخت نگیر اگر من دیوانه گشته ام

دور نشو اگر بار دیگر من بی ترانه گشته ام

منت دوست خواهد این دل نامهربان

ای دوست منت ده که دل دهد جانان

گر این سختی ها به پایانش بیرزد

گر این تشویش ها آخر به پایش بریزد

این همه خوبی ها کند چون ذاتش مهربان باشد

دیگر نگویی که دوست بی ترانه باشد.

تو خود شاهد باش

آه ای بهار پاکی و زیبایی تو خود شاهد باش

آه ای دنیای بیکران ما تو خود شاهد باش

آه ای زمین پاک و دور از مردمان تو خود شاهد باش

آه ای شیرین تر از هر عسل تو خود شاهد باش

به هوای بودن های شماهاست که زنده اییم

به یاد دوستان مهربان است که زنده ایم

به یاد هر روز داشتن دوستان بیشتر است که زنده ایم

به یاد مهربانی هاست که زنده ایم

آه ای زمین تو خود شاهد باش

نامهربانی ها نداریم

تو خود شاهد باش

ما ز پنجره ها امیدی داشتیم

ما از هر راه امیدی داشتیم

ما بی دلیل نیامده ایم اینجا

ما از هر دری که گویی جان ها داده ایم

آه ای آسمان پاک تو خود شاهد باش

ذکر دوستان جز به خوبی و مهربانی نکردیم

یاد آنها جز به نیکویی نکردیم

آه ای نسیم خنک بهاران تو خود شاهد باش

آه ای سبزینه بهاران تو خود شاهد باش