آه ای...

آه از روزگاران سرد و سخت

آه از مردمان آزار

آه از بی فرهنگ یی های تعصب

آه از ظلم انسان های ستمکار

آه از عده ایی مردمان متملق

آه از مردمان چرب زبان

آه از خلق ناسازگار

آه که خسته ام از همرنگ جماعت شدن

آه خسته ام از مردم نقاب به صورت

آه تا به کی اینهمه دروغ و دغل و نیرنگ

آه به کجا چنین شتابان

آه سکوتی مبهم و تاریکی سخت و سفت در نوشته هام

آه ای آدمها

دیگر نمانده رمقی برای این درمانده در راه

آه ای روزگار سرابی فریب بیش نمودی

آه ای روزگار چه کرده ایی با این مردم سراب نما...!؟

آه ای روزگار فریاد رسی نیست

آه ای مردم پس جواب سادگی چرا اینهمه ظلم..!؟

آه ای مردم خسته ام از همه شماها

آه ای مردم ناقوس هر به صدا در آمده است!

آه ای مردم رها کنید حقه ها را

آه ای مردم چرا کف دست ...پشت دست گشته است...!!!؟

آه ای مردم خسته ام از شماها

آه ای روزگار مانده ام در راه

آه ای زمین دوار ما را دور گردان

آه ای زندگی خلاص و رهایی از این مردمان

آه ای ...آه ای...آه ای...

بهانه های دلم

دلم بهانه ماندن میخاهد

دلم نگاه قشنگ سبز خاطراتت را میخاهد

دلمدر باغ رویاییت به تماشا نشسته است

دلم فریاد بی صداهایات را تمنا کرده است

دلم یاد روزهای افتابی در نسیم بهاران کرده است

دلم فریاد این همه زیبایی را خواهد

دلم دلم جان تورا با خود و نفس خود خواهد

دلم باغ هایی پر از ترانه ها خواهد

دلم فریادی دیگر از نو خواهد

دلم ستاره های بارانی در شب بلند را خواهد

دلم یاد خوبی ها و مهربانی هاین را خواهد

دلم فریادی بالاتر از مهربانی ها خواهد

دلم دیگر دل نیست چون یاد خواهد

دلم ترانه هایی با طعم شیرین ماندنت را خواهد

دلم آواز خوش بلبل در فصل بهارانه را خواهد

دلم شیرینی و حلاوت پس از شادی ها خواهد

دلم جان شیرین خواهد

دلم نسیم زیبا یی ها خواهد

دلم یاد و خاطر ان همه زیبایی ها خواهد

دلم هنر ماندنت را خواهد دلم دیگر آن دلم را نخواهد.