دیگر صدایی...

دیگر صدایمان سنگینی سکوت را هم در نخواهد نوردید

دیگر صدای بغض کرده بغضش نخواهد ترکید

دیگر سکوت ادم ها دلها را به لرزه در نخواهد اورد

دیگر آواز پرنده ها نیز سکوت و مبهم و تاریکیست

دیگر صدای زیبای عنقا و  هزار دستان را نخواهیم شنید

دیگر انتقاد را به باد فنا خواهیم سپرد

دیگر پرواز ازاد پرندگان را به باد خواهیم داد

دیگر صدای گنجشکک های زیبا را به باد فراموشی خواهیم داد

دیگر نه صدایی نه آوازی از کرنای کسی نخواهیم شنید

دیگر پرواز چکاوک های بی بال را نخواهیم دید

دیگر صدای پرستو های مهاجر را نخواهیم دید

دیگر مردم زمانه را نخواهیم دید

دیگر اندوه شب و روز ما را ازار نخواهد داد

دیگر بال شکسته شده پرنده کوچک را مرهم نخواهیم نهاد

دیگر صدایی در گلو نخواهد بود

صدای شکسته و بغض کرده در گلویم دیگر تراوش نخواهد کرد

ما را چه شده است در این داستان زیبا ییهای خلق؟

ما را چه شده است در این پیوستار عظیم زندگی؟

چرا کور و کر گشته اند آدمک های این دنیایی!؟

دیده اید پرواز شپ پره های سیاه را در تاریکی شب!

دیده اید پرواز زیبای گنجشک ها در صبح زمستانی

یا پرواز کلاغ های سیاه در برف زمستانی؟

آری دیگر صداها به گوش ها نخواهد رسید

پرواز صبح من به شب نخواهد رسید

این صدای خفته ی من است در این سرمای شتای این دنیایی

آری این صدای خسته و خفته ی من است در این وادی خسته و درماندگی

آه دیگر بغض گلویم را نمی فشارد

آه دیگر صدایی را نمی شنوم

کجایند مردمان مهربان آن زمانه؟

کجایند مهربانان همیشه در صحنه...!؟

بوق و کرنا و بوق و شیپور همه در سکوت

من و بغض گلو و تو همه در سکوت...

سرد

سرد همچون شاخه ایی در زیر برف

سرد همچون ستاره ایی تنها در بالای ابر

سرد همچون سه حرف عشق

سرد همچون پروانه ایی در صبح مانده

سرد چون تیری رها شده در باد

سرد همچون دیواری خشک و بی جان

بی گاه دستانی سرد در برف زمستانی

سرد همچون هایی رها شده در صبح زمستانی

سرد همچون سه حرفی دیگر یعنی سنگ

در این سردانه های سرد من دیگر جان نیز به ستوح آمده

بدتر اینکه دلها و نگاه های سرد دیگران جان را به ستوح آورده