نگاه بی معنی

نفس هایم میگیرد در هوای آلوده ی شهر

بغض ها دارد این گلوی خفته در آشفته بازار شهر

فریاد رهایی اگر چه دیگر به سکوت معنا شود

گاه سر به فلک میکشد نگاه ها وقتی که بی معنا میشود

دنیای ما دلهره ایی جدید را به مردمانش کرده است

سر را اگر چه بر زبانها جاری کرده است

بی بهانه گاه گام در ره بیداری پیدا و پنهان یار نهاده است

لباهنگ ونماهنگ ما همچون دهل از دور خوش است

صدای پای دوست از برای چه خوش است

گویی ذکر هفته با نام اوست

دیدار من نه اینکه فقط برای اوست

قاضی بامداد سحرگاهان شدم

خیز و پیچ و غم با یاران شدم 

مرا دیداری در ره دوست مانده است 

چشمانم خیس آب از رفتن او گشته است

گر چه آید دیگر جانی برای او نمانده است

نفسهایم لیک همیشه در تب و تاب اوست

خود تفسیر کن این نفسهای او ...

گرفته اییم

در عالم غیب چ دانیم ک همه بی سر و پا مانیم

در وحشت دل چ دانیم که همه فرهادگانیم

گوییم خلق را چ شده است در این های و هوی زمان

گویند خاموش پ سکوت بر لسان

گویم بر در خانه ات گذرها کرده ام

گوید گذر دلهای زیادی بر در خانه ام دیده ام

گوییم همه بر یک ملک از جهانیم

گویند ما تافته جدا بافته ایم

من از همه چشم بریده ام

تو حزین دار که گلوها بریده ام

حال ها اینروزا خوش نیست شاعری لازمست

جان ها اینروزا جان نیست مهربانی لازمست