مدادم
درخت را بنگر
دیگر سبزی و طراوات گذشته ها را ندارد
مدادم ته کشیده
قدرت نوشتن ندارد دستانم
هیزم شکن در سکوت
دارکوب ها نیستند
خس خس برگ ها
زوزه ی باد
صدای نهر
صدایی به گوش نمی رسد
مدادم
دیگر نمی نویسد
درخت را بنگر
دیگر سبزی و طراوات گذشته ها را ندارد
مدادم ته کشیده
قدرت نوشتن ندارد دستانم
هیزم شکن در سکوت
دارکوب ها نیستند
خس خس برگ ها
زوزه ی باد
صدای نهر
صدایی به گوش نمی رسد
مدادم
دیگر نمی نویسد
نوشتن زیر باران را دوسدارم
نوشتن را برای مخاطب خاص را دوسدارم اما برای که بنویسم تا برگ برگ خاطراتم را ورق بزند؟
بنویسم از همه و همه از همهمه های مردم از عرش اسمان از خش خش برگ های زرد
میتوان مهر و محبت را در نگاه مردم فهمید
یا بقول شاعر میتوان هر لحظه هر جا عاشق و دلباخته بودن ،بودن اما ساده بودن
اما براستی کدامین سادگی مدنظر شاعر بوده است!؟
آه چقده سخت شده دید و نگاه مردم...!؟
میروم با رغبت از این سخت روزگار
مادامی که ما ادمیان هم بخودمان و هم نسبت به دیگران سخت گیری میکنیم بسیار سخت خواهد گذشت
کارها دشوار می گردند روزها طولانی و اعصاب ها خط خطی
مهر و محبت و خنده بر دیگران دوای هر دردی میتونه باشه
بودن با احساس رو دوسدارم
یاد دوست بودن را دوسدارم
هر وقت هنگامی با یار را دوسدارم
لبخند بر لب بودن رو دوسدارم
قرومه سبزی با کباب را دوسدارم
در هوای خنک بودن رو دوسدارم
با محبت بودن و احساس داشتن رو دوسدارم
نسیم باد ایاز را دوسدارم
شب مهتاب وار را دوسدارم